تبليغاتX
Metronome
Metronome
 
قالب وبلاگ

دیشب به سیگارم گفتم:

خوش بحالت

تو از من خوش بخت تری

گفت چرا؟

گفتم:تو آتش بر سر داری

و من بر دل

تو باهر پکی که بهت میزنند

خاکستر میشی
ومن با هر خاطره ای که یاد میارم آتیش میگیرم

تو دود میشی و یه بویی ازت تو هوا میمونه

اما من زیر خاک میرم و عطرمم باهام چال میشه

تو تموم میشی یه فیلتر ازت باقی میمونه و از من هیچ

دیدم دیگه بویی ازش نمیاد

سرم و چرخوندم دیدم خاموش شده

گفتم اینم آخریش که تو بادو پک به انتها میرسی

ومن سالهاست که هنوز نرسیدم

دیدی تو خوشبخت تری...!!!


[ Fri 20 Jan 2012 ] [ 11:26 PM ] [ BabSfanji ] [ ]

می دانی هیچ اتفاقی قرار نیست بیفتد،
می دانی آنقدر معصوم نیستی که معجزه بر تو حلال باشد،
اما باز نگاهت به آسمان است و لب هایت می جنبد به دعا، یا باز منتظر می مانی
کلا"

می دانی مثل قبل نمی شود، اما احساس می کنی می شود.
جنگ عقل است و دل.
عاقلانه دل باختن را سال هاست فراموش کرده ای

می دانی باید یک روز بیدار شوی اما باز می خوابی،
عمیق،
زیاد،
طولانی

می دانی فایده ندارد اما باز می نویسی


می دانی جواب ندارد اما باز سوال می کنی،
با شیوه زندگی ات

می دانی شب اگر بیدار بمانی دیوانه می شوی
اما باز بیدار می مانی


می دانی این راه برگشت ندارد اصلا"

اما باز به رفتن ادامه می دهی

[ Thu 22 Dec 2011 ] [ 11:0 PM ] [ BabSfanji ] [ ]
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم
سکوت را فراموش می کردی
تمامی ذرات وجودت، عشق را فریاد می کرد.

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم
چشمهایم را می شستی
و اشکهایم را با دستان عاشقت به باد می دادی.

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم
نگاهت را تا ابد بر من می دوختی
تا من بر سکوت نگاه تو
رازهای یک عشق زمینی را با خود به عرش خداوند ببرم.

ای کاش می دانستی...

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم
هرگز قلبم را نمی شکستی
گر چه خانه ی شیطان شایسته ی ویرانی است.

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم
لحظه ای مرا نمی آزردی
که این غریبه ی تنها، جز نگاه معصومت پنجره ای
و جز عشقت، بهانه ای برای زیستن ندارد.

ای کاش می دانستی...


اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم
همه آن چیز ها که در بندت کشیده رها می کردی
غرورت را... قلبت را... حرفت را...

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم
دوستم می داشتی
همچون عشق که عاشقانش را دوست می دارد.

کاش می دانستی که چقدر دوستت دارم
و مرا از این عذاب رها می کردی
ای کاش تمام اینها را می دانستی ...


[ Sun 18 Dec 2011 ] [ 4:24 PM ] [ BabSfanji ] [ ]

لعنت به عشق و عاشقي........


از يک عاشق شکست خورده پرسيدم:

بزرگ ترين اشتباه؟ گفت عاشق شدن

گفتم بزرگ ترين شکست؟ گفت شکست عشق

گفتم بزرگترين درد؟ گفت از چشم معشوق افتادن

گفتم بزرگترين غصه؟ گفت يک روز چشم هاي معشوق رو نديدن

گفتم بزرگترين ماتم؟ گفت در عزاي معشوق نشستن

گفتم قشنگ ترين عشق؟ گفت شيرين و فرهاد

گفتم زيبا ترين لحظه؟ گفت در کنار معشوق بودن

گفتم بزرگترين رويا؟ گفت به معشوق رسيدن

پرسيدم بزرگترين ارزوت؟ اشک تو چشماش حلقه زد

و با نگاهي سرد گفت: ( مرگ در اغوش معشوق)

[ Sun 18 Dec 2011 ] [ 4:17 PM ] [ BabSfanji ] [ ]

تنهایی‌ یعنی‌ " :

.

.

.

تنهایی‌ یعنی‌ کسی‌ نباشه باهاش صحبت کنی‌ بعد بری جلوی آینه با خودت صحبت کنی‌


تنهایی‌ یعنی‌ هیچکی نباشه بزنه تو سرت دیگه ، دو دقیقه این اینترنت و ... ولش کن بیا بشین پیش من


تنهایی‌ یعنی‌ اون رفت و من هنوز عاشقشم بدون اینکه بدون.


[ Thu 8 Dec 2011 ] [ 3:42 PM ] [ BabSfanji ] [ ]
وقتي ۱۵ سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم ...
صورتت از شرم قرمز شد و سرت رو به زير انداختي نزدي...

وقتي که ۲۰ سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم ...
سرت رو روي شونه هام گذاشتي و دستم رو تو دستات گرفتي انگار از اين که منو از دست بدي وحشت داشتي .

وقتي که ۲۵ سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم ...
صبحانه مو آماده کردي وبرام آوردي ..پيشونيم رو بوسيدي و گفتي بهتره عجله کني ..داره ديرت مي شه .

وقتي که ۳۰ سالت شد و من بهت گفتم دوستت دارم ...
بهم گفتي اگه راستي راستي دوستم داري بعد از کارت زود بيا خونه .

وقتي ۴۰ ساله شدي و من بهت گفتم که دوستت دارم ....
تو داشتي ميز شام رو تميز مي کردي و گفتي باشه عزيزم ولي الان وقت اينه که بري به درسهای بچه مون کمک کني .

وقتي که ۵۰ سالت شد و من بهت گفتم که دوستت دارم ...
تو همونجور که بافتني مي بافتي بهم نکاه کردي و خنديدي .


وقتي که ۶۰ سالت شد بهت گفتم که چقدر دوستت دارم و تو به من لبخند زدي ...


وقتي که ۷۰ ساله شدي و من بهت گفتم دوستت دارم ...
در حالي که روي صندلي راحتيمون نشسته بوديم من نامه هاي عاشقانه ات رو که ۵۰ سال پيش براي من نوشته بودي رو مي خوندم و دستامون تو دست هم بود .


وقتي که ۸۰ سالت شد ... اين تو بودي که گفتي که من رو دوست داري ...
نتونستم چيزي بگم . فقط اشک در چشمانم جمع شد .

اون روز بهترين روز زندگي من بود ، چون تو هم گفتي که منو دوست داري .


[ Tue 6 Dec 2011 ] [ 4:22 PM ] [ BabSfanji ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

مترونوم یعنی‌ ضربان قلب من ... !
آخرين مطالب
لینک های مفید
پيوندهای روزانه
لینک های مفید
آرشيو مطالب
امکانات وب